رضا قليخان هدايت

1522

مجمع الفصحاء ( فارسي )

نخستين از آن لشكر بىشمار * سواران شمشيرزن سى هزار گزين كرد خسرو برستم سپرد * به دو گفت كاى نام بردار گرد ره سيستان گير و بركش به راه * بهندوستان اندر آور سپاه چو آن پادشاهى شود يكسره * بآبشخور آيد پلنگ و بره فرامرز را ده كلاه و نگين * كسى كو بخواهد ز لشكر گزين بزن كوس رويين و شيپور و ناى * بكشمير و كابل فزونى مپاى كه ما را خود از جنگ افراسياب * نباشد همىخورد و آرام و خواب اليمان و غرجه بلهراسب داد * به دو گفت كاى گرد خسرونژاد برو با سپاهى بكردار كوه * گزين كن ز گردان لشكر گروه سواران شايستهء كارزار * ببر تا برآرى از ايشان دمار به اشكش بفرمود تا سى هزار * دمنده هزبران لشكرگذار برد سوى خوارزم كوس بزرگ * سپاهى بكردار درنده گرگ زند بر در شهر خوارزم‌گاه * كه باشيده سازد همى رزمگاه سپاه چهارم بگودرز داد * ز هر در ورا پند و اندرز داد به دو گفت تا با دليران جنگ * سوى رزم تركان شود بىدرنگ به لشكرگه آمد دمادم سپاه * جهان شد ز گرد سواران سياه به پيش سپاه اندرون پيل شست * جهان پست گشته ز پيلان مست وزان زنده پيلان جنگى چهار * بياراستند از در شهريار بگودرز فرمود تا برنشست * بدان تخت زرين ابر پيل مست بىآزار لشكر بفرمان شاه * همىرفت منزل به منزل سپاه سپهدار پس گيو را پيش خواند * همه گفتهء شاه با وى براند كه رو گو به پيران كه من با سپاه * بايدر رسيدم به فرمان شاه نبايد كه بر دست من بر تباه * شوى بر فراوان گذشته گناه برو بوم و خويشانت آباد گشت * ز تيغ منت گردن آزاد گشت گر از تو پديدار نايد گناه * بباشى بجان ايمن از دست شاه